خسته ام

یه جورایی دل زده ام

یه جورایی حالم بد 

خسته شدم 

خیلی خسته ام 

از تلاش کردن خسته ام 

از رفتن 

اومدن

هر روز بودن خسته ام

واقعا آدم بودن سخته 

نمی دونم 

از جای خالیت خسته ام

خالیت بزرگ شده

نمی دونم چند بار دیگه باید این 

سیکل مسخره رو طی کنم

تنهام

و گاهی خوش باورانه منتظرتم

و گاهی مثل الان کاملا . . . 

واقعا احساس تهی بودن میکنم

وقتی به اینجا می رسم 

می دونی چی میشه سامره ؟

این خشم و عصبانیت با چاشنی ناامیدی خیلی مرگبار

و دردآوره

شاید کس دیگه ای بشم 

یا نه خود خودم بشم که خیلی حالش گرفته

تو این لحظه هاست که از خودم میترسم

این زندگی اینو خوب حالیم کرده 

تو آیین من از تنها کسی که باید بترسی خودتی

همیشه خودی هست

که عصبانی باشه 

خودی هست  که این شرایط اون به حد انفجار رسونده

دیگه حتی نمی خوام بگم چی میخوام. .